تبليغاتX
ღ عاشـقانه هـای غزل ღ


ღ عاشـقانه هـای غزل ღ

به یادت هستــــــم بی هیــــــچ بهانه ای شاید دوســـت داشــتـن همین باشد

وقتي بهونه اي براي نوشتن نداري 

بايد بذاري وبري... 

منم دارم ميرم....  

از اين جا.. از اين خونه ي كوچولو 

از قلب تو شايد اين كره ي خاكي 

خدافظی همیشه هم بد نیست

در واقع

یه وقتایی خیلی هم خوبه

موندن هم همیشه خوب نیست بهر قیمتی موندن رو میگم

یه وقتایی باید چشاتو

حتی اگه خیسه

ببندی و

بری...

بدرور....

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط غــزل| |

تو كه زنگار قلبت را سجودت ميدهد صيقل

براي دوستانت هم دعائي كن كه محتاجند

 

امشب شب آرزوهاست ... باید دفتر آرزوهامو باز کنم و

 

برگ برگشو مرور کنم.

باید آرزوهامو ازش بخوام!!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط غــزل| |

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم


امروز هم گذشت


با مرور خاطرات دیروز


با غم نبودنت..و سکوتی سنگین


و من شتابان در پی زمان بی هدف


فقط میروم ..فقط میدوم


یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما


گرمی مهر تو را میخواهند


غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

 


میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی


صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی


فقط صدایی مبهم


قول داده بودی برایم سیب بیاوری


سیب سرخ خورشید


سیب سرخ امید


یادت هست؟؟؟


و رفتی و خورشید را هم بردی


و من در این کوچه های تنگ و تاریک


سرگردانم و منتظر


برگی از زندگی ام را ورق میزنم


امروز به پایان دفترم نزدیکم

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط غــزل| |

توبگو بهار قشنگه من میشم بهاره تو تو فقط بگو نرو من میمونم کناره تو

تو بگو منو نمیخوای دیگه خسته کردمت واسم خیلی سخته امامیرم از دیاره تو

تو بگو سرده هوامنم میشم خورشیده تو بگو که نامیدی من میشم امیده تو

تو بگو دلم گرفته از همه دورنگیها مشکی میشم مظهره یه رنگی میشم واسه تو

کاش تموم نمیشد این روزا با همه خاطرها تو میشدی واسه من منم بشم برای تو

دوباره واژه سفر را در قاب تنهايي اتاق خاطراتم ميخکوب مي کنم


سرزمين خشک خاطره يخ زده و فرسوده شده


زندگيم بوي غربت و بي قراري گرفته


وحال کوچ کردن تبلور زندگيست


بايد رفت و


به اندازه تمام تنهايي ها


فرياد را


در آغوش کشيد


ولي به يک اميد زنده هستم


و آن را در فرداها جستجو مي کنم

يكي ميپرسد اندوه تو چيست

سبب ساز سكوت مبهمت چيست

برايش صادقانه مينويسم

براي آن كه

بايد باشد 

و نيست.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط غــزل| |

 

 

 

من صبورم اما... 

به خدا دست خودم

 نیست اگر می رنجم

 

اگر شادی زیبای تو را

 

به غم غربت چشمان خودم

میبندم

 

تو نمی دانی چقدر

 با همه ی عاشقی ام محزونم

 

و به یاد همه ی خاطرهات

مثل یک شبنم افتاده به خاک

مغمونم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب

می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب

 و چراغی که تو را 

از شب متروک دلم

دور کند میترسم

من صبورم اما...

این بغــض گــران

 صــبر نمی دانــد چیـــسـت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط غــزل| |

 

كنار سيب و رازقي نشسته عطر عاشقي

من از تبار خستگي بي خبر ازدلبستگي عــاشقـم

 شاه شدم گدا شدي شعر شدم قلم

شدي عشق شدم تو غم شدي

ليلاي من درياي من آسوده در روياي من

اين لحظه در هواي تو گم شده در صداي تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون ليلي بي خبر در كوچه هاي در به در

مست و پريشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرد درد من

كنار هر ستاره اي نشسته ابر پاره اي

من از تبار سادگي بي خبر از دلدادگي عــاشقـم

ماه شدم ابر شدي اشك شدم سرد شدي برف شدم آب شدي

قصه شدم خواب شدي

ليلاي من درياي من آسوده در روياي من

اين لحظه در هواي تو گم شده در صداي تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بـارون تـو

مجنون ليلي بي خبر در كوچه هاي در به در

مست و پريشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرد درد من

 

اگر منو تو دو برگ بوديم...

 هنگام خزان ...

 زودتر از تو ميشكستم

 و مي افتادم...

 تا زماني كه تو مي ا فتي...

در آ غوشت گيرم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط غــزل| |

 

من اين پائين نشستم سردو بي روح

تو داري ميرسي به قله ي كوه

داري هر لحظه از من دور ميشي

ازم دل ميكـــــني مجبور ميشي

تا مه راهو نپوشونده نگام كن

اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگ مرده از رنگين كمونم

من اين پائين نميتونم بمونم

من از اون كه تو رو داده به مهتاب

كسي كه رو تومي پوشونه تو خواب

كسي كه واسه آغوش تو كـــم نيست

ميخوام يادم بره دست خودم نيست

تا مه راهو نپوشونده نگام كن ...

 

وفاي شمع را نازم

كه بعد از سوختن

 به صد خاكستري

 در دامن پروانه مي ريزد

نه چون انسان

 كه بعد از رفتن همدم

گل عشقش

 درون دامن

 بي گانه مي ريزد

  

چو کس با زبان دلم آشنا نیست


چه بهتر که از شکوه خاموش باشم


چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر


که از یاد یاران فراموش باشم


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط غــزل| |

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد


نخواست او به من خسته بی گمان برسد


شكنجه بیشتر از این كه پیش چشم خودت


كسی كه سهم تو باشد به دیگران برسد


چه می كنی اگر او را خواستی یك عمر


كسی از گرد راه ناگهان برسد


رها كنی برود از دلت جدا بشود


به آنكه دوست ترش داشته, به آن برسد


رها كنی بروند تا دو پرنده شوند


خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد


گلایه ای نكنی و بغض خویش را بخوری


كه هق هق تو مبادا به گوش آن برسد


خدا كند كه... نه نفرین نمی كنم كه مباد


به او كه عاشق او بوده ام زیان برسد


خدا كند كه فقط این عشق از سرم برود


خدا كند آن زمان فرابرسد

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني

شايد امشب سوزش اين اشك ها را كم كني

آه باران من سرا پاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط غــزل| |

 

دوست داشته باش و زندگی کن!

 

زمان برای همیشه از آن تو نیست

روز عشـــق مــبــارک

خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز

 که عشق از زندگی کردن برتر است

 و هرآنکه را دوست تر می داری بیاموز

 که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط غــزل| |

از انتظار خسته ام و يا دلم گرفته است؟
تو مدتي است رفته اي , بيا دلم گرفته است

 

نگاه سرد پنجره به کوچه خيره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است

 

 

د             ل                 م

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوري ات
به ذهن من نمي رسد کجا دلم گرفته است

 

به چشم خود نديده ام شکوه چهره ي تو را
شبي بيا به خواب من , بيا دلم گرفته است

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط غــزل| |


Design By : Night Skin